درامتدادکوچه های سردپاییزی سرنوشت رقم خورد برای ترنم بارانجویبار ها راه خود خود را برای گریه پیدا کردند اه واشک از میان لاله ها سردادند
سوزسرد پاییزی رهگذران عاشق را درمیان نغمه های بهار به آغوش می کشاند
آری عاشقی خسته دل منتظر بهار بود بهاری که که باخود غم گذشته را به همراه اورد
***********************************************************
آسوده دل به دریا نگاه می کردم به دریایی که گاه طوفانی وگاه آرام بود راز دریا چه بود که این گونه رفتار می کرد
غمش چه بود دلتنگی اش چه بود که شب هابی صدا گریه میکرد وخود را از هستی نیستی توهی وپوچ میکرد
دریا صبح بانوازش های خورشید بیدار می شد وشب همراه با نسیم سحری می خوابید روز ها ماه ها سال ها
قرن ها می گذشتند وهروز این اتفاقات می افتاد اما یک روز فقط یک روز دریا بانوازش های پی در پی خورشید بیدار نشد با
نسیم سحری شب به خواب نرفت و............................
دریا روزی فریاد زد وگفت دیدی دیدی یه روز راز من هم برملا شد دیدی این آرامش من ابدی نبودفقط خواب خیال
بود کابوس های شبانه بود دیدی دیگر خورشید نه طلوع کرد نه غروب دیدی که چه قدر بی رنگ بود خورشید
هنگام غروب
آری دیدم همه چیز را دیدم همه را برنوشته های قلبم به یادگار گذاشتم تا روزی از یاد نبرم رازی را که دریا از
آن می ترسید بر ملا شود آن را در ذهن خود حکاکی کردم
شهادت بانوی آلم حضرت فاطمه زهرا را بر شما تسلیت می گویم